تبليغاتX
علمي - فرهنگي - آموزشي- مذهبي

علمي - فرهنگي - آموزشي- مذهبي

نوروز

يا مقلب القلوب و الابصار

 يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

   حول حالنا الي احسن الحال  

 


                      سفره  هفت‌سین (سین‌های باستانی)

  • سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره)
  • سیب - نماد زیبایی و تندرستی
  • سمنو - نماد فراوانی(برکت)
  • سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب)   
  • سنجد - نماد عشق
  • سکه - نماد دارایی
  • سرکه - نماد شکیبایی و عمر
  • سماق - نماد(رنگِ) طلوع خورشید
  • + نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 14:42  توسط  رنجبر   | 

    آغاز امامت حضرت مهدی (عج)

    آغاز امامت

    حضرت مهدی (عج)

    مبارک باد

    + نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 20:12  توسط  رنجبر   | 

    السلام علیک

    یا ابا عبدا...(ع)

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:30  توسط  رنجبر   | 

    اولين سرى كه در اسلام به فراز نيزه رفت

    اولين سرى كه در اسلام به فراز نيزه رفت  

    پيامبر اسلام سپاهى را براى جنگ فرستاد و به آنان فرمود:
    در فلان شب و فلان ساعت راه را گم مى كنيد. هنگامى كه راه را گم كرديد به سمت چپ برويد! وقتى طرف چپ رفتيد، شخصى را مى بينيد كه در ميان گوسفندانش مى باشد، راه را از ايشان بپرسيد، او خواهد گفت :
    تا مهمان من نشويد راه را به شما نشان نخواهم داد.
    او گوسفندى مى كشد و از شما پذيرايى مى كند، آنگاه راه را به شما نشان مى دهد. شما سلام مرا به او برسانيد و بگوييد من در مدينه ظهور كرده ام .
    لشكر حركت كرد. همان شب كه پيغمبر فرموده بود راه را گم كردند، به طرف چپ رفتند با عمروبن حمق مواجه شدند. وى پس از پذيرايى از لشكر راه را نشان داد ولى فراموش كردند سلام رسول خدا را به ايشان برسانند.
    وقتى كه خواستند حركت كنند عمروبن حمق پرسيد آيا پيغمبرى در مدينه ظهور كرده است ؟
    گفتند آرى !
    عمربن حمق پس از شنيدن اين مژده به سوى مدينه حركت نمود خود را محضر پيامبر رساند و مسلمان شد. مدتى در حضور پيغمبر مانده بود حضرت به او فرمود به وطن خود برگرد! هنگامى كه على بن ابى طالب خليفه شد نزد او برو!
    عمربن حمق به وطن خود بازگشت . وقتى كه اميرالمؤ منين به كوفه آمد عمرو نيز به خدمت حضرت رسيد و در حضور امام ماند.
    روزى على عليه السلام به عمربن حمق فرمود: خانه دارى ؟
    عمرو گفت : آرى !
    فرمود: آن خانه را بفروش و ميان قبيله ازد خانه بخر! زيرا هنگامى كه از ميان شما رفتم فرمانروايان ستمگر در تصميم كشتن تو خواهند بود، ولى قبيله ازد از تو حمايت مى كنند و نمى گذارند تو را بكشند، تو از كوفه به سوى موصل خواهى رفت ، در بين راه به مرد زمين گيرى بر مى خورى ، در كنار او مى نشينى و آب مى خواهى وى به تو آب مى دهد. سپس از تو احوال پرسى مى كند شما وضع خود را براى وى توضيح بده و او را به دين اسلام دعوت كن ! او مسلمان خواهد شد. آنگاه به رانهاى وى دست بمال ! خداوند پاى او را شفا خواهد داد و برمى خيزد و همراه تو مى شود.
    مقدارى راه كه طى كردى به مرد كورى بر مى خورى ، از او هم آب طلب مى كنى او به تو آب خواهد داد، تو حال خود را به ايشان نيز بگو و او را به اسلام دعوت كن ! پس از آن كه مسلمان شد، دستانت را به چشمان او بكش ! چشمانش را خداوند شفا خواهد داد و او نيز با تو همراه مى شود و اين دو رفيق ، بدن تو را دفن مى كنند.
    عده اى سوار براى دستگيرى ، تو را تعقيب خواهند نمود و در نزديكى قلعه موصل به تو مى رسند. هنگامى كه سواران را ديدى از اسب پياده شده داخل آن غار مى شوى كه در آن حدودهاست . زيرا بدكاران جن و انس در ريختن خون تو شريك خواهند شد.
    پس از آن كه اميرالمؤ منين عليه السلام به شهادت رسيد، ماءمورين معاويه خواستند عمروبن حمق را دستگير كرده و به شهادت برسانند از كوفه به موصل فرار نمود هر چه على عليه السلام فرموده بود، پيش آمد.
    عمرو به همه دستورات امام عمل كرد. وقتى كه به نزديك قلعه موصل رسيد، به آن دو همراهش گفت : به طرف كوفه نگاه كنيد! اگر چيزى ديديد به من اطلاع دهيد.
    ايشان گفتند:
    سوارانى مى بينيم كه مى آيند. عمرو پياده شد، اسبش را رها نمود و داخل غار شد ناگهان مار سياهى آمد و او را نيش زد و كشت !
    هنگامى كه سواران رسيدند، اسب را ديدند. گفتند: اين اسب مال اوست . مشغول جستجوى وى شدند، ناگاه جسدش را در ميان غار پيدا كردند، ولى به هر عضو از اعضايش كه دست مى زدند از هم جدا مى شد.
    عاقبت سر مبارك وى را از پيكرش جدا نموده و نزد معاويه آوردند!
    معاويه دستور داد سر مقدس وى را بالاى نيزه زدند. اين اولين سرى بود كه در اسلام بر فراز نيزه رفت.

    + نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:39  توسط  رنجبر   | 

    چهار خصلت خدا پسندانه

    خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وحى كرد كه من از جعفر بن ابى طالب به خاطر چهار صفت قدر دانى مى كنم .
    حضرت رسول صلى الله عليه و آله جعفر را خواست و موضوع را به ايشان خبر داد.
    جعفر عرض كرد:
    اگر خداوند به شما وحى نمى كرد، من هم اظهار نمى كردم .
    يا رسول الله ! من هرگز شراب ننوشيدم ، زيرا مى دانستم كه اگر بنوشم عقلم نابود مى شود.
    و هرگز دروغ نگفتم ، زيرا دروغ خلاف مروت و ضد كمال انسان است .
    و هرگز زنا نكرده ام ، زيرا ترسيدم با ناموسم همان عمل انجام بشود.
    و هرگز بت نپرستيدم ، زيرا مى دانستم كه بت پرستى منفعتى ندارد.
    رسول خدا (ص) دست مباركش را بر شانه وى زد و فرمود:
    سزاوار است كه خداوند به تو دو بال مرحمت كند، تا در بهشت پرواز كنى

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:21  توسط  رنجبر   | 

    ميلاد نور

    ميلاد با سعادت كريم اهل بيت

    حضرت امام حسن مجتبي(ع)

    مبارك باد

    + نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:39  توسط  رنجبر   | 

    نگین انگشتر

    يونس نقاش ، در سامراء همسايه امام هادى عليه السلام بود، پيوسته به حضور امام عليه السلام شرفياب مى شد و به آن حضرت خدمت مى كرد.
    يك روز در حالى كه لرزه اندامش را فرا گرفته بود محضر امام آمد و عرض ‍ كرد:
    سرورم ! وصيت مى كنم با خانواده ام به نيكى رفتار نماييد!
    امام فرمود:
    - چه شده است ؟
    عرض كرد:
    - آماده مرگ شده ام .
    امام با لبخند فرمود: چرا؟
    عرض كرد:
    موسى بن بغا  نگين پر قيمتى به من فرستاد تا روى آن نقشى بيندازم . موقع نقاشى نگين شكست و دو قسمت شد. فردا روز وعده است كه نگين را به او بدهم ، موسى بن بغا كه حالش معلوم است اگر از اين قضيه آگاه شود، يا مرا مى كشد، يا هزار تازيانه به من مى زند.
    امام عليه السلام فرمود:
    برو به خانه ات جز خير و نيكى چيز ديگر نخواهد بود. فرداى آن روز يونس ‍ در حال لرزان خدمت امام رسيد و عرض كرد:
    فرستاده موسى بن بغا آمده تا نگين انگشتر را بگيرد.
    امام فرمود:
    نزد او برو جز خوبى چيزى نخواهى ديد.
    يونس رفت و خندان برگشت و عرض كرد:
    سرورم ! چون نزد موسى بن بغا رفتم ، گفت : زنها بر سر نگين با هم دعوا دارند ممكن است آن را دو قسمت كنى تا دو نگين شود؟ اگر چنين كنى تو را بى نياز خواهم كرد.
    امام عليه السلام خدا را سپاسگزارى كرد و به يونس فرمود:
    به او چه گفتى ؟
    - گفتم : مرا مهلت بده تا درباره آن فكر كنم كه چگونه اين كار را انجام دهم .
    امام فرمود: خوب پاسخ دادى . بدين گونه ، يونس نقاش ، از مشكلى كه زندگى او را تهديد مى كرد رهايى يافت .

    + نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 7:10  توسط  رنجبر   | 

    گفتگوى عالم و عابد

    گفتگوى عالم و عابد 

    عالمى نزد عابدى رفت و از او پرسيد:
    نماز خواندنت چگونه است ؟
    عابد: از عبادت مثل من عابد مى پرسى ؟ با اينكه نمازم خيلى طول مى كشد، من از فلان وقت تا فلان وقت مشغول عبادت هستم .
    عالم : گريه ات هنگام راز و نياز چگونه است ؟
    عابد: چنان مى گريم كه اشكهايم جارى مى گردد.
    عالم : براستى اگر بخندى ولى خدا ترس باشى ، بهتر از گريه اى است كه به آن ببالى و افتخار كنى .
    (ان المدل لا يصعد من عمله شى ء):
    آن كس كه به عملش ببالد چيزى از عملش بالا نمى رود. (مورد قبول درگاه الهى نمى شود.)

    + نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:53  توسط  رنجبر   | 

    رمضان ماه مهماني خدا

    رمضان

     ماه مهماني خداي بزرگ

    خوش آمدي 

    + نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:13  توسط  رنجبر   | 

    دانشمند دیوانه

    دانشمند ديوانه  

    نعمان پسر بشير مى گويد:
    من با جابر پسر يزيد جعفى ، از شيعيان مخلص امام باقر عليه السلام همسفر بودم . در مدينه محضر امام باقر عليه السلام شرفياب شد و با آن حضرت ديدار كرد و خوشحال برگشت . از مدينه به سوى كوفه حركت كرديم . روز جمعه بود. در يكى از منزلگاهها نماز ظهر را خوانديم ، همين كه خواستيم حركت كنيم ، مردى بلند قد گندمگون پيدا شد و نامه اى در دست داشت كه امام باقر عليه السلام به جابر نوشته بود و مهر گلى كه بر آن زده بود هنوز تر بود. جابر نامه را گرفت و بوسيد و بر ديدگانش گذاشت و پرسيد:
    چه وقت از محضر سرورم امام باقر(ع) مرخص شدى ؟
    پاسخ داد:
    هم اكنون از امام جدا شدم .
    جابر پرسيد:
    پيش از نماز ظهر يا بعد از نماز؟
    گفت :
    بعد از نماز.
    جابر چون نامه را خواند بسيار غمگين شد و ديگر او را خوشحال نديديم .
    شب هنگام وارد كوفه شديم و چون صبح شد، به ديدار جابر رفتم . ديدم از خانه بيرون آمده ، چند عدد استخوان ، مانند گلوبند بر گردن آويخته و بر يك نى سوار شده و فرياد مى زند: ((منصوربن جمهور)) اميرى است بدون ماءمور و استاندارى است بركنار شده و از اين گونه حرفها مى زد.
    جابر نگاهى به من كرد و من هم نگاهى به او كردم ، ولى با من سخنى نگفت ، و من نيز حرفى نزدم اما به حال او گريستم .
    جمعيت زياد اطراف او را گرفته بودند. جابر با آن حال وارد ميدان كوفه شد و در آنجا با كودكان به بازى پرداخت . مردم مى گفتند: جابر ديوانه شده ، جابر ديوانه شده .
    چند روز بيشتر نگذشته بود كه نامه اى از هشام بن عبدالملك (خليفه اموى ) رسيد كه به استاندار كوفه دستور داده بود جابر را پيدا كرده گردن او را بزند و سرش را به خليفه ارسال كند.
    استاندار كوفه از حاضران مجلس پرسيد:
    جابر كيست ؟
    گفتند:
    مردى دانشمند، فاضل و راوى حديث بود، ولى افسوس اكنون ديوانه است و بر نى سواره شده و در ميدان كوفه با كودكان بازى مى كند.
    استاندار كوفه خود به ميدان كوفه آمد، ديد جابر سوار بر نى شده با كودكان بازى مى كند. گفت :
    - خدا را شكر كه مرا از كشتن چنين انسانى نگه داشت و دستم را به خون وى آلوده نساخت .
    طولى نكشيد منصور همان طور كه جابر (با جمله اى امير است بدون ماءمور) خبر داده بود از مقام استاندارى بركنار شد.
    و به اين گونه امام عليه السلام صحابه ارزشمند خود را از مرگى حتمى نجات داد.

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:57  توسط  رنجبر   |